بهت نمي گم دوست دارم .....ولي قسم مي خورم دوست دارم ..... بهت نمي گم هر چي بخواي بهت ميدم.....چون همه چيزم تويي..... نمي خواهم خوابت رو ببينم..... چون خيال تو خوش ترازخوابه
هميشه يادت باشه چيزي که امروز داري شايد آرزويه ديروزت بوده و
بزرگترين آرزويه فردات بشه
پس هميشه سعي کن قدره چيزي که امروز داري خوب بدوني
عشق رازی است مقدس. برای کسانی که عاشقند،
عشق برای همیشه بیکلام میماند؛ اما برای کسانی که عشق نمیورزند، 
عشق شوخی بیرحمانهای بیش نیست
نشاني از تو ندارم ..... اما نشاني ام را براي تو مينويسم در عصرهاي انتظار به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو ... کلبه ي غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام .. در کلبه را باز کن ... به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را کنار بزن مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره انتظار است پشت ديوار دردهايم نشسته ام ...
شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟
منتظر نظرات همیشه قشنگتون هستم![]()

که بر صخره ها می کوبد،می خروشد و باز آرام می گیرد
در بی کرانه ها و آسمان ها
در نرمی و لطافت ملودی یک آهنگ
در بوی نم خاک
در غلتیدن قلوه سنگی ته جویبار
د
ر رایحه ی خوش یک گل میخک سرخ
در این روزهای بارانی
هنوز هم رازی نهفته است،آری
تقدس شیرین اسیری عشق
زیر
تپش
جریان
زندگی
،که
هنوز
هم
جاریست
که هنوز هم،در انتظار یک نگاه سرشار تو
پنهان است در واژه ای ناب
پشت دروازه های بسته قلبی که هنوز هم میتپد...
مقدسی به نام عشق و...
و من بار دیگر به تقدس این نام تو را سوگند خواهم داد
من غم را در سکوت.سکوت را در شب. شب را به خاطره اندیشیدن به
تو دوست دارم. من زندگی را در عشق .عشق را در قلب..و قلب را به
خاطره اینکه آشیانه توست دوست دارم.من اندوه را در اشک ..اشک را
در چشم وچشم را به خاطره دیدن روی تو دوست دارم.من عشق را در
سکوت ..سکوت را در تنهایی ..تنهایی را به خاطره تپیدن قلب..
تپیدن قلب را برای تو دوست دارم







منتظر نظرای قشنگتون هستم![]()
زندگی یک پل قدیمی است،به این فکر نکن اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه،به این فکرکن که اگر افتادی یکی باشه دستت رو بگیره!
باز هم ثانیه ها اسم تو را جار زدند
و دقایق همه امشب به تو تکرار زدند
و سکوتی که در این عقربه ها می چرخید
نکند در دل تو اسم مرا دار زدند
توی کوچه پس کوچه های تنهایی دلم،عطریادت پره،خودت کجایی...؟!
دلم پرسید:همه زندگیتو به کی فروختی؟
گفتم به عشـــــــــــــــق
گفت به چه قیمتی؟
گفتم:مگه میشه روی عشق قیمت گذاشت؟!
عشـــــــــــــــق یعنی پرواز کبوتران عاشق در آسمان نیلگون
عشق یعنی چهچه بلبلان بر شاخسار یار
عشق یعنی دنیای من و تو
عشق برای ما رویایی است که در آن
هزاران کلام عاشقانه نهفته است...
منتظر نظرای همیشه قشنگتون هستم![]()
ولی از نگاهت دل آزرده ام
و راضی شوی تو به این سادگی
هرچه گویم عــــــــــشق را شرح و بیان
چون عشق آید خجل گردم از آن
توی کوچه پس کوچه های دلم،عطر یادت پره خودت کجایی...؟

سهل است بگویم که گرفتار تو هستم
هرچند که دور از منی و من ز تو دورم
بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم



از همه دست کشیدم که تو باشی همه ام
با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد!
منتظر نظرای همیشه قشنگتون هستم
همیشه از عاشقی می ترسیدم،چون می دانستم ترس یک لحظه است و عاشقی یک عمر!
هیچ وقت سلام آخر تو را باور نکردم،حتی در نبودن ولی خبری...شاید کسی نمی داند بهشت به نزدیکی همین اتاق بغلی است،البته اگر آنجا کسی باشد که حرف هایش طعم عشق را بدهد.
دیگر خاطره ها هیچ بهانه ای ندارند تا در کوچه های احساس من قدم بزنند،بیا و ببین من و گل های زرد و یاس هردو به یک حالیم،یاس:بی قرار باد و من:بی قرار تو!
حالا می دانم چرا غروب ها دل آدم ها می گیرد و یا دل سنگ کی اسیر است!چرا نشد من تو باشم و تو من؟!
شاید قرار نیست همه ی عشق ها به جایی برسند
خدایا بال و پرم ده،به قد یک نفس...پرواز...پرواز
توی این خلوت شب ، منم و حس غریب

عشقو فریاد می زدم که ، آبیه ، به رنگ دریاست
هر آتیشی آتیش نیست،هزاران قاصدک باهم می سوزن،نه موندگارن،نه گرمت می کنن...








عشق اومد و شعله های سبزش دلمو روشن کرد،دلم بیدار شد،جوونه زد،شکوفه داد و خندید.بی آنکه حدس زده باشم به عشق مبتلا شدم.
شدم عاشق ترین عاشق دنیــــــــــا
عاشق تو...


عشق مثل سفر می مونه،گاهی از شوره زار رد می شه،گاهی هم از گلزار
همیشه که راه عشق هموار نیست!
دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه است
نشکند گر بشکند باید نگاهش داشت
دوستی با مردم نادان چو سفالین کاسه است
بشکند گر نشکند باید به دور انداختش
![]()
![]()
![]()
صدای عشق صدایی است کز درون خیزد
کسی شناخت صدا را که اهل این رازست




منتظر نظرای قشنگتون هستم
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند:
شادی، غم، دانش ،عشق و باقی 
احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.
بنابراین هر یک شروع به
تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود
عشق تصمیم گرفت
تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.
"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمی توانم. مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."![]()

صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
هنگامیکه به خشکی رسیدند
ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است
از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
" چه کسی به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
دلم به اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است،صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است؟!
دلم برای کسی تنگ است که چشمان بیقرارم چشمانش را میطلبد...
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت میکشند...
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست...
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را میطلبد...
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد...
دلم برای کسی تنگ است که قلبم برای داشتنش سالها صبر میکند...
ای عشـــــــــــــــــــــــــق!
مدد کن که به سامان برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
چون مزرعه تشنه به باران برسیم
یا هردو بمیریم و به پایان برسیم
دست هایم تکیه گاهم بود و نیست/ عشق تو پشت و پناهم بود و نیست/حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم/چیز
سبزی در نگاهم بود و نیست/عشق این سرمایه باز از دل/آب این روی سیاهم بود و نیست/ یاد آن ایام
مشتاق بخیر/ عاشقی تنها گناهم بود و نیست...
بد ترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید،هیچ کس
لیاقت اشک های تو را ندارد، و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشک های تو نمی شود!
خواهم تو را مهمان کنم در گوشه ای از قــــــــلب خویش
آیا قبولش می کنی این گوشه ویرانه را؟!

گویند رفیقانم، کز عشـــــــــــــق بپرهیزید
از عشق بپرهیزم،پس با چه در آمیزم؟!
منتظر نظرات همیشه قشنگتون هستم![]()
وقتی
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم .
و چه سخت است .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
مثل تنها مردن !

پـــــــــــاییــز را دوســـت دارم.....
قشنگــــی هــای پـــــــاییــــز را دوســـت دارم.....
خــــاطرات پـــــاییـــزی را چــه تلــــخ و چــه شیرین را دوست دارم.....
بــــــاران پــاییــزی روی نیمکت زیر درخـت زرد و نـارنـجـی را دوسـت دارم....
صـــدای خـــش خــــش برگـــهای خستـــه از درخت را دوســـت دارم..
آخ که خــــدا پــــــــاییـــزش را نـــصیبم نمیکنــــد....
قشنگــــــــی هـــای پـــــــاییــــزی را نصـــیبم نمیکنــــد....
آخ که خـــدا خاطـــرات تلـــخ و شیــــرین پـــــاییــــزی را نصیـــبم نمیکنـــد....
بــــاران پـــاییــزی روی نیمکت زیر درخت زرد و نارنجی را نصیبم نمیکنــد.....
صــــدای خـــش خــــش برگ هـــای خستـــه از درخـــت را نصیـــبم نمیکنــــد

چــه کردم به درگــاهت خـــدایــم؟.!
پـــــــــاییـــز را میخــــواهــم.
آذر فصـــــلی که پـــــا به دنیــــای مسافــران گذاشتــــم...
زیــــــــباتــرین فصــــل ها پــــاییــــز است..پـــــــاییـــز را میخـــواهم.
خـــــــدایم تو بــــود شنونــده ی درد هایــــم..
ایـــــن دردم را بشنـــــو..
پـــــــاییـــز و بـــاران را میــــخواهـــم.....
نگــذار حســــــرت دیدن پـــــاییـــز و بــــارانــش به دلـــم بمــاند...
بـــبـــــار بـــرایــم بــــــــاران پـــــاییـــزی را.....
پــــــــــــــاییز زرد و نارنجی را از نـــزدیک نشـــانم بــده.....
امــــــــا بــازهــــــم شکــــرت خـــدایـــــم......
زیبــــــاتــر از پـــــاییــز و بـــــاران تــــــویی....
مـــــن خــــدا را دارم..مـــن تــــو را دارم...
آی عــــــــالم آی مـــردم من خــــــدا را دارم...
عـــــــــشق حقیقـــی را دارم....
بـــــــدانیـــد و غبطـــــه خوریـــد به حــالم که من خـــــــدا را دارم....
کـــه مــــــن بهــتــــریــن هـــا را دارم....
کـــــــه من زیبـــــاترین عالــــم را دارم......
کـــــــه من زیبـــــــاتــر از پــــــاییـــــز را دارم.....
خــــــــــدا هرچـــــه میخواهی را از مـــن بگیـــــر... پـــــاییــز را بگیـــر
همـــــــــه چیــــــزم را بگــــــــیر...
امـــــــــــا خـــدایـــم را نگیـــــــر.... خــــــدایــم را نگیــــر ....
مــی ایستــم و رو بــه آسمـــان فریــاد میزنم تا آسمان فریـــادم را به
خــــدا و جهـــــانیـــــان برســــاند .:
خـــــــدایی دارم تک در ایــن دنــیا ..... او را از مـــن نگیر خـــدایـا.
بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهایت هر چیزی همین 10 تا بود از بابا بستنی که می خوا ستم10 تا می خواستم مامانو 10 تا دوست داشتم خلا صه ته دنیا همین 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود ....... حالا نمی دونم که دنیا چقدره نهایت دوست داشتن چندتاست ده تا بستنی هم کفافمو نمی ده خیلی هم طمع کار شدم
اما می خوام بگم دوستت دارم می دونی چقدر؟
به اندازه همون ده تای بچگی......!!
اینم که منم.... می بینی عین فرشته هام!!!
.
ـــــــــــ๑ ๑ ๑ عکس های دخترونه ๑ ๑ ๑ ــــــــــ![]()


ــــــــ ๑ ๑ ๑ عکس های پسرونه ๑ ๑ ๑ ـــــــ![]()


بای